بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدایی و جورست در نظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نهایم اینت بلعجب در حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم
ما خود نمیرویم دوان در قفای کس آن میبرد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند چندان فتادهاند که ما صید لاغریم
ما گدایان خیل سلطانیم شهربند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود هر چه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند ره به جای دگر نمیدانیم
چون دلارام میزند شمشیر سر ببازیم و رخ نگردانیم
دوستان در هوای صحبت یار زر فشانند و ما سر افشانیم
مر خداوند عقل و دانش را عیب ما گو مکن که نادانیم
هر گلی نو که در جهان آید ما به عشقش هزاردستانیم
تنگ چشمان نظر به میوه کنند ما تماشاکنان بستانیم
تو به سیمای شخص مینگری ما در آثار صنع حیرانیم
هر چه گفتیم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بی وجود صحبت یار همه عالم به هیچ نستانیم
ترک جان عزیز بتوان گفت ترک یار عزیز نتوانیم
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
نه قوتی که توانم کناره جستن از او نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم
نه دست صبر که در آستین عقل برم نه پای عقل که در دامن قرار کشم
ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیست جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم
چو میتوان به صبوری کشید جور عدو چرا صبور نباشم که جور یار کشم
شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل ضرورتست که درد سر خمار کشم
گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم
آهنگ ساز و نوازنده سنتور: استاد پرويز مشکاتيان
دستگاه: نوا
جان جهان دوش کجا بوده اي
ني غلطم در دل ما بوده اي
آه که من دوش چه سان بوده ام
آه که تو دوش که را بوده اي
رشک برم کاش قبا بودمي
چون که در آغوش قبا بوده اي
زهره ندارم که بگويم ترا
بي من بيچاره کجا بوده اي
آينه اي رنگ تو عکس کسيست
تو ز همه رنگ جدا بوده اي
رنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم در حرم
در حرم لطف خدا بوده اي
اواز سه گاه
دوبیتی بابا طاهر
نی:استاد محود موسوی
الهی اتش عشقم بجان زد
شرر زان شعله ام بر استخوان زد
چو شمعم بر فروز از اتش عشق
بر ان اتش دلم پروانه سان زد
هزاران غم به دل اندوته دیرم
به سینه اتشی افروته دیرم
به یک اه سحرگاه از دل تنگ
هزاران مدعی را سوته دیرم( فرود به نوا)
+
نوشته شده در یکشنبه
1384/05/23ساعت 13:4 توسط فرشید احمدی
|
| پست ميل
[
بازديد]