سرخوشان
شعر:حافظ
بيات اصفهان
تنظيم:محمد رضا لطفي
1372
ما سرخوشان مست دل از دست داده ايم
همراز عشق و هم نفس جام باده ايم
ما سرخوشان مست دل از دست داده ايم
همراز عشق و هم نفس جام باده ايم
بر ما بسي كمان ملامت كشيده اند
تا كار خود به ابروي جانان نهاده ايم
چون لاله مي مبين و قدح در ميان كار
اين داغ بين كه بر دل خونين نهاده ايم
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحب نظرانند آری سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
من از این طالع شوریده برنجم ور نی بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست
از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
شیر در بادیه عشق تو روباه شود آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
آب چشمم که بر او منت خاک در توست زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
حافظ
+
نوشته شده در یکشنبه
1384/05/23ساعت 13:13 توسط فرشید احمدی
|
| پست ميل
[
بازديد]