تذرو
اهنگساز:زنده یاد استاد علی تجویدی
شعر:استادبیژن ترقی
رهبر ارکستر:استادفرهاد فخرالدینی
دستگاه ماهور
سال اجرا:زمستان 77-تالار وحدت
تابستان 78-چهلستون اصفهان
من تذروی خوش سرودم از دیار نغمه خوانی
رشته بند گردن من این سرود اسمانی
بال من بگشا و از بندم رها کن
پایم از این رشته های بسته وا کن
تا فضای اسمان بیکرانه
پر کنم با نغمه های جاودانه
بال من بگشا و از بندم رها کن
پایم از این رشته های بسته وا کن
تا فراز کوه و صحرا دشت و دریا پر کشم
پر کشم تا بیکرانها پرکشم
تا گریزم از نیاز اب و دانه, اشیانه پر کشم
پرکشم تا بی نشانها پرکشم
پرکشم تا بگذرم از رنج و از درد زمانه
بال و پر شویم سحر در چشمه پاک ترانه
بال من بگشا و از بندم رها کن
پایم از این رشته های بسته واکن...
نامدگان و رفتگان
شعر :امير هوشنگ ابتهاج
آهنگ :محمد رضا لطفي
دستگاه:سه گاه
نامدگان و رفتگان
از دو كرانه زمان
سوي تو مي دوند هان
اي تو هميشه درميان
پيش تو جامه در برم
نعره زند كه بر درم
آمدمت كه بنگرم
گريه نمي دهد امان
اي گل بوستانسرا
از پس پرده ها درآ
بوي تو مي كشد مرا
وقت سحر به بوستان
آه كه مي زند برون
از سر و سينه موج خون
من چه كنم كه از درون
دست تو مي كشد كمان
پيش وجودت از عدم
زنده و مرده را چه غم
كز نفس تو دم به دم
مي شنويم بوي جان
آه كه مي زند برون
از سرو سينه موج خون
من چه كنم كه از درون
دست تو مي كشد كمان
پيش وجودت از عدم
زنده و مرده را چه غم
كز نفس تو دم به دم
مي شنويم بوي جان
صيام
دستگاه :افشاري
_______________
اين دهان بستي دهاني باز شد..................... تا خورنده لقمه هاي راز شد
لب فروبند از طعام و از شراب ......................... سوي خوان آسماني كن شتاب
گر تو اين انبان ز نان خالي كني ....................... پر ز گوهرهاي اجلالي كني
طفل جان از شير شيطان باز كن ......................بعد از آنت با ملك انباز كن
چند خوردي چرب و شيرين از طعام ...................امتحان كن چند روزي در صيام
چند شبها خواب را گشتي اسير ..................... يك شبي بيدار شو دولت بگير
هزار دستان
شعر و آهنگ :امير جاهد
دستگاه:چهارگاه
هزار دستان به چمن دوباره آمد به سخن
كه اي خفته از رنج دي ببين جشن گلهاي من
بكن دل ز نقدينه جان بنه در كف مي فروش
كنار گل و لاله دو جامي بزن
بنوش و چشم از مهر و مه بپوش
مكش منت آسمان به دوش
مده دست و با دست بي نمك
نمك جز لب با نمك
جزاي كردار ستم پيشگان دهد نفخه صور
دواي درد دل دلدادگان بود شور و نشور
بسوزد از شر بشر يكسر خشك و تر
نماند آخر زين حيوان اثر
نيرزد اين جهان بدين كه بهر دل دل شكني
برون كني پيرهني از تني
مكن اين طنازي با ما
عبث به خود مينازي جانا
از اين بلند پروازي دانم
كاخر شكار بازي جانم
همه شب سر بردن به يك دل دوجا
نگران كين دوران نماند به جا
تو مشو مايه آوارگي
دست منو دامان تو
بنما چاره بي چارگي
ما و عهد وپيمان تو
ريشه گر حاصلش اين بار نيست
تو مده لاله دگر خار نيست
جاهد اين ميكده را آب گرفت
كس دراين معركه هوشيار نيست
باد صبا بر گل گذر كن
شعر :محمد تقي ملك الشعراي بهار
آهنگ :جهاگير مراد
تنظيم :جواد معروفي
دستگاه: همايون
با صبا بر گل گذر كن گل گذر كن گل گذر كن
از حال گل ما را خبر كن نازنين ما را خبر كن
با مدعي كمتر بنشين نازنين! اي مه جبين
بيچاره عاشق ناله تاكي ناله تا كي
يا دل مده يا ترك سر كن ترك سر كن
شد خونفشان چشم تر من
پر خون دل شد ساغر من
اي يار عزيز 1مطبوع و عزيز
در فصل بهار با ما مستيز!
آخر گذشت آب از سر من ببين چشم تر من
گل چاك غم بر پيرهن زد پيرهن زد پيرهن زد
از غيرت آتش در چمن زد در چمن زد در چمن زد
بلبل چو من شد در چمن دستانسرا بهر وطن
ديدي كه ظالم تيشه اش را آخر به پاي خويشتن زد
شد خونفشان چشم تر من
پر خون دل شد ساغر من
اي يار عزيز 1مطبوع و عزيز
در فصل بهار با ما مستيز!
آخر گذشت آب از سر من ببين چشم تر من
اشک مهتاب
شاعر : استاد سياوش کسرايي
به من گفتي که دل دريا کن اي دوست
همه دريا از آن ما کن اي دوست
دلم دريا شد و دادم به دستت
مکش دريا به خون پروا کن اي دوست
مکش دريا به خون پروا کن اي دوست
کنار چشمه اي بوديم در خواب
تو با جامي ربودي ماه از آب
چو نوشيديم از آن جام گوارا
تو نيلوفر شدي من اشک مهتاب
تو نيلوفر شدي من اشک مهتاب
تن بيشه پر از مهتاب امشب
پلنگ کوه ها درخواب امشب
به عاشقي دلي سامون گرفته
دل من در تنم بي تابه امشب
دل من در تنم بي تابه امشب
خاکستر
اهنگساز : استاد شجريان
تنظيم : فرهاد فخرالديني به همراهي ارکستر راديو تلويزيون
شعر از : صفاي اصفهاني
دستگاه : دشتي
دل بردي از من به يغما اي ترک غارتگر من
ديدي چه اوردي اي دوست از دست دل بر سر من
عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد
رفتي چو تير و کمان شد از بار غم بيکر من
مي سوزم از اشتياقت در اتشم از فراقت
کانون من سينيه من سوداي من اذر من
بار غم عشق او را گردون نياورد تحمل
چون مي تواند کشيدن اين بيکر لاغر من
اول دلم را صفا داد ايينه ام را جلا داد
اخر به باد فنا داد عشق تو خاکستر من
مجلس خصوصي
سه تار : مشکاتيان
ني : محمد موسوي
دستگاه : سه گاه
اشعار از سعدي
تاريخ اجرا : چهارم اذر ماه سال شصت و يک
خبرت خرابتر کرد جراحت جدايي
چو خيال اب روشن که بتشنگان نمايي
اخر نگهي بسوي ما کن
دردي بارادتي دوا کن
خوشتر از دوران عشق ايام نيست
بامدادان عاشقانرا شام نيست
مهتاب شبانگاه
تار : استاد فرهنگ شريف
ويلن : زنده ياد استاد اسد اله ملك
تنبك : زنده ياد استاد امير ناصر افتتاح
تاريخ اجرا : بيست و هشتم بهمن ماه سال پنجاه و دو
دستگاه : بيات ترك
شعر : شفيعي كدكني
دارم سخني با تو و گفتن نتوانم
وين درد نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم كه شنفتن نتوانم
شادم به خيال توچو مهتاب شبانگاه
گردامن وصل تو گرفتن نتوانم
چون پرتو ماه ايم وچون سايه ديوار
گامي ز سر كوي تو رفتن نتوانم
دور از تو من سوخته در دامن شبها
چون شمع سحر يك مزه خفتن نتوانم
فرياد ز بي مهريت اي گل كه در اين باغ
چون غنچه پاييزشكفتن نتوانم
اي چشم سخنگو تو بشنو ز نگاهم
دارم سخني با تو و گفتن نتوانم
مجلس خصوصي
ويلن : استاد شاپور نياكان
دستگاه :اصفهان
تاريخ اجرا : بيستم بهمن ماه سال شصت و يك
محل اجرا : منزل زنده ياد استاد محمودي خوانساري
اشعار كل برنامه از حافظ
صنما با غم عشق تو چه تدبير كنم
تا به كي در غم تو ناله شبگير كنم
------------------------------------------------------------
نيست در شهر نگاري كه دل ما ببرد
بختم ار يار شود رختم از اينجا ببرد
------------------------------------------------------------
به مزگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم
بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
------------------------------------------------------------
دست از طلب ندارم تا كام من برايد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن بر ايد
------------------------------------------------------------
به علت زياد بودن اشعار فقط ابيات اول غزل نوشته شده
مجلس خصوصي
سال اجرا : نهم اذر ماه سال شصت و سه
محل اجرا : دره شير واقع در كوههاي شهر كرمان
نوازنده سه تار : استاد پرويز مشكاتيان
شعر از : حضرت حافظ
عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت
كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش
هر كسي ان درود عاقبت كار كه كشت
همه كس طالب يارند چه هشيار و چه مست
همه جا خانه عشقست چه مسجد چه كنشت
سر تسليم من و خشت در ميكده ها
مدعي گر نكند فهم سخن گو سر و خشت
نا اميدم مكن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه داني كه كه خوبست و كه زشت
حافظا روز اجل گر بكف اري جايي
يكسر از كوي خرابات برندت به بهشت
شب زنده دار
با همکاري هنرمندان:
حبيب ا... بديعي
فرهنگ شريف
جهانگير ملک
غزل آواز :شهريار
گوينده :فخري نيکزاد
مايه:دشتي
تا کي در انتظار گذاري به زاريم
باز آي بعد از اين همه چشم انتظاريم
ديشب به ياد زلف تو در پرده هاي ساز
جانسوز بود شرح سيه روزگاريم
بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود
ديشب که ساز داشت سر سازگاريم
شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد
چشمي نماند شاهد شب زنده داريم
شرمم کشد که بي تو نفس مي کشم هنوز
تا زنده ام بس است همين شرمساريم
"عشق پیری"شعر از عماد خراسانی
يره گه كار مو و تو دره بالا مي گيره
ذره ذره دره عشقت تو دلم جا مي گيره
روز اول به خودم گفتم ايم(اين هم ) مثل بقي
حالا كم كم مي بينم كار دره بالا مي گيره
چن شبه واز مث چل سال پيش ازاي مرغ دلم
تو زمستون بهنه ي سبزه و صحرا مي گيره
چن شبه واز مي دوزم چشمامه تا صبحه به چخت
يا به يك سمت بيخودي مات ممنه و را مي گيره
تا سحر جل مي زنم خواب به سراغم نمياد
هي دلم مثل بچه بهنه بي جا مي گيره
موگومش هرچي كه مرگت چيه كوفتي! نمگه
عوضش نق مزنه ذكر خدايا مي گيره
پيري و معركه گيري كه مگن كار مويه
دره كم كم اي كتاب صفحه پينجا مي گيره
هر كي عاشق شده پنهون مكنه مثل اويه
كه سوار شتر و پوشتشه دولا مي گيره
نرگس"
شعر : شوريده شيرازي
آهنگ : قديمي منسوب به شيدا
دستگاه: دشتي
تنظيم: فرامرز پايور
خواهم كه بر
زلفت
زلفت
زلفت
هردم زنم شانه
هردم زنم شانه
ترسم پريشان كند بسي
حال هركسي
چشم نرگست
مستانه مستانه
مستانه مستانه
خواهم بر ابرويت
رويت
هردم كشم وسمه
هردم كشم وسمه
ترسم كه مجنون كند بسي
مثل من كسي
چشم نرگست
ديوانه ديوانه
ديوانه ديوانه
يك شب بيا منزل ما
حل كن دوصد مشكل ما
اي دلبر خوشگل ما
دردت به جان ما شد
روح و روان ما شد
خواهم كه بر
چشمت
چشمت
چشمت
هردم كشم سرمه
هردم كشم سرمه
ترسم پريشان كند بسي
حال هركسي
چشم نرگست
مستانه مستانه
مستانه مستانه
خواهم كه بر رويت
رويت
رويت
هردم زنم بوسه
هردم زنم بوسه
ترسم كه نالان كند بسي
مثل من كسي
چشم نرگست
جانانه جانانه
جانانه جانانه
يك شب بيا منزل ما
حل كن دوصد مشكل ما
اي دلبر خوشگل ما
دردت به جان ما شد
روح و روان ما شد
همراه شو عزيز (رزم مشترك)
شعر:برزين آذر مهر
آهنگ:پرويز مشكاتيان
كاست:چاووش سال 1359
(همراه شو عزيز )2 تنها نمان به درد
كين درد مشترك هرگز جدا جدا درمان نمي شود
(دشوار زندگي هرگز براي ما )2
بي رزم مشترك آسان نمي شود
تنها نمان به درد
همراه شو عزيز
همراه شو همراه شو
همراه شو عزيز همراه شو عزيز
تنها نمان به درد
كين درد مشترك هرگز جدا جدا درمان نمي شود
(دشوار زندگي هرگز براي ما )2 بي رزم مشترك آسان نمي شود.
خزان
شعر: قديمي
آهنگ: منسوب به سماع حضور
دستگاه: شور (شهناز)
به ياد داري ماه من
به ياد داري ماه من
كه روزگاري جانم كه روزگاري
عنان نازت ماه من
عنان نازت ماه من
به نيسواري جانم به نيسواري
به كف گرفتم ماه من خدا دلم به عجز گفتم شاه من
به كف گرفتم ماه من خدا دلم به عجز گفتم شاه من
قدم به چشمم ماه من
قدم به چشمم ماه من
تو كي گذاري جانم تو كي گذاري
قدم به چشمم ماه من
تو كي گذاري شاه من
"خسته پر"
شعر و آهنگ: قديمي
دستگاه: نوا
آي به تو مشغول بود خاطر ارباب نظر
شده كاسد همه بازار نكويان دگر
تومگر تومگر شاه پري روياني
تومگر تومگر ماه نكوروياني
آه از اين طره مويت
آه از اين جلوه رويت
من بيچاره
زدم عمري دركعبه كويت
من آواره
شدم خسته پر از تير عدويت
من بيچاره
زدم عمري دركعبه كويت
من آواره
شدم خسته پر از تير عدويت
آه از آن برق نگاهت
آه از آن چشم سياهت
آه از آن چشم سياهت
"کبوتر"
ای کبوتر از آشیان کرانه کردی
بی سبب چرا ترک آشیانه کردی
یادی از رفیقان آشنا نکردی
زین مکان که با عاشقان درآن چمیدی از آن چه دیدی
ناگهان چرا سوی دیگران پریدی
ترک یار نالان و ترک خانه کردی
بد گمان گشتم تر تو باری
بی وفا نبودی به یاری
در کف بازار شکاری به صد زخم کاری همانا دچاری
از فراقت من می کنم شیون
دلبر من نگارین پر من
کی بود جانا کز وفا گردی
همسر من نشینی بر من
موج
شعر:فريدون مشيري
آهنگ:فرهاد فخرالديني
نفس مي زند موج
نفس مي زند موج
ساحل نمي گيردش دست
پس مي زند موج
فغاني به فرياد رس مي زند موج
من آن رانده مانده بي شكيبم
كه راهم به فرياد رس بسته
دست فغانم شكسته
زمين زير پايم تهي مي كند جاي
زمان در كنارم عبث مي زند موج
نه در من غزل مي زند بال
مه در دل هوس مي زند موج
رها كن رها كن
كه اين شعله خرد چندان نپايد
يكي برق سوزنده بايد
كزين تنگنا ره گشايد
كران تا كران خار و خس م يزند موج
گر ايننغمه اين دانه اشك
درين خاك روييد و باليد و بشكفت
پس از مرگ بلبل ببينيد
چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج
طلوع محمد (با صدای استاد شجریان و ایرج )
زمين و آسمان مكه آن شب نور باران بود
و موج عطر گل در پرنيان باد مي پيچيد
اميد زندگي در جان موجودات مي جوشيد
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود
شبي مرموز و رؤيائي
به شهر مكه مهد پاك جانان دختر مهتاب مي خنديد
شبانگه ساحت" ام القري" در خواب مي خنديد
ز باغ آسمان نيلگون صاف و مهتابي
دمادم بس ستاره مي شكفت و آسمان پولك نشان ميشد
صداي حمد و تهليل شباويزان خوش آهنگ
به سوي كهكشان مي شد
دل سياره ها در آسمان حال تپيدن داشت
و دست باغبان آفرينش در چنان حالت
سر " گل آفريدن" داشت
شگفتي خانه " ام القري" در انتظار رويدادي بود
شب جهل و ستمكاري
به اميد طلوع بامدادي بود
سراسر دستگاه آفرينش اضطرابي داشت
و نبض كائنات از انتظاري دمبدم مي زد
همه سياره ها در گوش هم آهسته مي گفتند
كه : امشب نيمه شب خورشيد مي تابد
ز شرق آفرينش اختر اميد مي تابد
در آن حال" آمنه" در عالم سرگشتگي مي ديد
به بام خانه اش بس آبشار نور مي بارد
و هر دم يك ستاره در سرايش مي چكد رنگين و نوراني
و زين قدرت نمائي ها نصيب او
شگفتي بود و حيراني
در آن مرغكي را ديد با پرهاي ياقوتي
و منقاري زمّرد فام
كو سويش پر كشيد از بام
و در صحن سرا پر زد
و پرهاي پرندين را به پهلوي زن درد آشنا سائيد
بناگه درد او آرام شد، آرام
به كوته لحظه اي گرداند سر را " آمنه" با هاله اميد
تنش نيرو گرفت و در دلش نور خدا تابيد
چو ديد آن حاصل كون و مكان و لطف سرمد را
دو چشمش برق زد تا ديد رخشان چهره احمد را
شنيد از هر كران عطر دلاويز محمد را
سپس بشنيد اين گفتار وحي آميز
الا، اي " آمنه" اي مادر پيغمبر خاتم!
سرايت خانه توحيد ما باد و مشيد باد
سعادت همه جان تو و جان " محمد " باد
بدو بخشيده ايم " آمنه" اي مادر تقوا!
صداي دلكش " داوود" و حبّ " دانيال" و عصمت " يحيي"
به فرزند تو بخشيديم:
كردار" خليل" و قول" اسماعيل" و حسن چهره " يوسف"
شكيب " موسي عمران" و زهد و عفت" عيسي"
بدو داديم: خلق" آدم" و نيروي " نوح" و طاعت " يونس"
وقار و صولت " الياس" و صبر بي حد" ايوب"
بود فرزند تو يكتا
بود دلبند تو محبوب
سراسر پاك
سرا پا خوب
دو گوش" آمنه" بر وحي ذات پاك سرمد بود
دو چشم " آمنه" در چشم رخشاني " محمد" بود
كه ناگه ديد روي دختراني آسماني را
به دست اين يكي ابريق سيمين در كف آن ديگري طشت زمّرد بود
دگر حوري پرندي چون گل مهتاب در كف داشت
" محمد" را چو مرواريد غلتان شستشو دادند
به نام پاك يزدان بوسه ها بر روي او دادند
سپس از آستين كردند بيرون" دست قدرت را"
زدند از سوي درگاه خداوندي
ميان شانه هاي حضرتش مُهر نبوت را
سپس در پرنياني نقره گون آرام پيچيدند
همان شب قصه پردازان ايراني خبر دادند
كه آمد تكسواري در مدائن سوي نوشروان
و گفت: اي پادشه " آتشكده آذر گشسب" ما
كه صد سال روشن بود
هم امشب ناگهاني خاموش شد، خاموش
به يثرب يك يهودي برفراز قله ها فرياد را سر داد:
كه امشب اختري تابنده پيدا شد
و اين نجم درخشان اختر فرزند "عبدالله ..."
نوين پيغمبر پاك خداوندست
و انساني كرامندست
يكي مرد عرب اما بيابانگرد و صحرائي
قدم بگذاشت در " ام القري" وين شعر را برخواند
كه ياران مگر ديشب به خواب مرگ پيوستيد؟
چه كس ديد از شما آن روشناي آسمان را؟
كه ديد از مكيّان آن ماهتاب پرنياني را؟
زمين و آسمان مكه آن شب نور باران بود
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
بيابان بود و تنهايي و من ديدم
كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد
به چشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند
ز هر سو در بيابان عطر مشك و بوي عود آمد
بيابان بود و من اما چه مهتاب دلارائي!
بيابان بود و من اما چه اخترهاي زيبائي
بيابان، رازها دارد
ولي در شهر، آن اسرار، پيدا نيست
بيابان نقش ها دارد كه در شهر آشكارا نيست
كجا بوديد اي ياران؟
كه ديشب آسمان ها، زمين مكه را كردند گلباران
ولي گل نه، ستاره بود جاي گل
زمين وآسمان مكه ديشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
به شعر آن عرب مردم همه حالي عجب ديدند
به آهنگ عرب اين شعر را خواندند و رقصيدند:
كجايي اي عرب اي ساربان پير صحرائي؟
كجائي اي بيابانگرد روشن رأي بطحائي؟
كه اينك بر فراز چرخ ، يابي نام" احمد" را
و در هر موج بيني اوج گلبانگ محمد را
" محمد" زنده و جاويد خواهد ماند
محمد تا ابد تابنده چون خورشيد خواهد ماند
جهاني نيك مي داند
كه نامي همچو نام پاك پيغمبر مؤيد نيست
و مردي زير اين سبز آسمان همتاي احمد نيست ...
(مهدی سهیلی)
حجاب چهره جان
تار استاد احمد عبادی
حجاب چهره جان میشود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
چنين قفس نه سزای چو من خوش الحانيست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عيان نشد که چرا آمدم کجا رفتم
دريغ و درد که غافل ز کار خويشتنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ترکيب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوی شوق میآيد
عجب مدار که همدرد نافه ختنم
طراز پيرهن زرکشم مبين چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پيرهنم
بيا و هستی حافظ ز پيش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم
شعر از استاد هوشنگ ابتهاج
فتنه ي چشم تو چندان ره بيداد گرفت
كه شكيب دل من دامن فرياد گرفت
آن كه آيينه ي صبح و قدح لاله شكست
خاك شب در دهن سوسن آزاد گرفت
آه از شوخي چشم تو ، كه خونريز فلك
ديد اين شيوه ي مردم كشي و ياد گرفت
منم و شمع دل سوخته ، يارب مددي
كه دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت
شعرم از ناله ي عشاق غم انگيزتر است
داد از آن زخمه كه ديگر ره بيداد گرفت
سايه !ماكشته ي عشقيم ، كه اين شيرين كار
مصلحت را ، مدد از تيشه ي فرهاد گرفت
+
نوشته شده در یکشنبه
1384/05/23ساعت 13:49 توسط فرشید احمدی
|
| پست ميل
[
بازديد]