محمدرضا لطفى يكى از شاخص ترين موسيقيدانان نسل تحصيلكرده در مركز حفظ و اشاعه و دانشكده هنرهاى زيبا در دهه ۵۰ و اوايل ۶۰است. او حدود دو دهه جلاى وطن كرد. اكنون خبر كوتاه بود و براى نسل جوان موسيقى مسرت بخش.
لطفى بازگشته است. اين بازگشت اما همراه باحضورى پررنگ جلوه كرده و خبر فعاليت دوباره مكتب خانه و تدريس اين هنرمند، نسل نوى موسيقى را به مركز شيدا كشانده است.
يك روز در ساعت ۹ صبح با او قرار گذاشتيم. مهربان وپرحوصله پذيرايمان شد. از گذشته گفت و از آينده.
آنچه در پى مى آيد حاصل اين ديدار و گفت وگو است:
گسست و انقطاع شكلهاى موسيقى، در موسيقى امروز ايران، عامل مهمى است كه بايد به آن پرداخت در واقع بحث را از اينجا آغاز كنيم كه تجربه، دانش و اندوخته نسلى كه با آخرين بازماندگان نسل استادان قديم مرتبط بودند (نسل بچه هاى حفظ و اشاعه و دانشكده هنرهاى زيبا) و در واقع تجربه شاگردان برومند، دوامى، شهنازى به نسل حاضر و نسل ما منتقل نشده است.آيا مى توانيم تصوركنيم كه اين محفوظات و تجربه منقل شده يا نه ؟
ابتدا بايد بگويم تصور جامعه موسيقى فعلى و نسل حاضر برپايه چند برداشت پايه ريزى شده كه بعضى ازاين برآوردها ازنظرتاريخ براى نسل بعد ازانقلاب درست ترسيم نشده.تصور اول اين است كه نسلى از موسيقيدانان از سال ۵۰ به بعد در اثر آموزش ممتد و زندگى شده با اساتيد در جامعه نمود يافته و رشد كرده اند و حال به تعبيرى نسل اول متخصصان نسل پس از انقلاب را تشكيل مى دهند. درموردتصوراولى بايد گفت كه در آموزش نسل اول يعنى نسل ما انقطاع پيش آمده و اينگونه براى آموزش نسل بعد ما نيز مشكل سازشده است و اينگونه وضعيت كنونى را پديد آورده كه همه مدعى استادى و تخصص و درك ازموسيقى رسمى (دستگاهى رديف شده) را دارند.
تصور دوم بر اين پايه استوار است كه اين موسيقيدانان يعنى - موسيقيدانان مشهور و صاحب نام فعلى- ساليان متمادى با استادان خود محشور بوده و از حلقه درس آنها در ظرفيت كامل بهره مند شده و اكنون به موسيقيدانانى متخصص بدل شده اند كه همه محفوظات وتجربه استادان نسل گذشته را فراگرفته اند. بنابراين اينگونه آموخته ها و تعليمات اين نسل به شاگردان منتقل شده و به همين ترتيب به شاگردان بعدى آنان نيزانتقال يافته است.اما تصور دوم هم از سرچشمه، پايه اى مخدوش دارد.
اين نكته كه استادان معروف كنونى ما نزد اساتيد بزرگ نسل قبل نظير استاد برومند، دوامى و ... موسيقى آموخته اند و نماينده آنها حداقل در امر آموزش را تشكيل مى دهند كه خود من هم اگرچه بيش ازبقيه ازحضور اساتيدم استفاده شايانى كرده ام نيز شامل اين گروه مى شوم؛ بايد صراحتاً اعلام كنم موضوع اينگونه نيست. نسل ما، بر پايه چند اصل با اين استادان مرتبط بوديم. اول آنهايى كه در هنرستان بودند و از آنجا ديپلم گرفتند. در آنجا، تنها «على اكبر شهنازى» حامل اين پيام و اين نوع موسيقى بود آن هم تنها به تارنوازان درس مى داد نه بقيه.مركز حفظ و اشاعه، واحد ديگرى بود كه امكانى بسياركوتاه براى بعضى ها به وجود آورد تا از مكتب درس استاد برومند و خيلى كوتاه از فروتن استفاده نمايند و با اين موسيقى مرتبط شوند و سرانجام بخش موسيقى دانشكده هنرهاى زيباكه باز با حضور يك استاد بارز به نام برومند و پاره اى استادان حق التدريسى نظير استاد بهارى كه يكى دونفر با او كار كرده اند.
حال بااين دلايل تاريخى موضوع را از اين منظر دقيق تر بررسى مى كنيم.
در هنرهاى زيبا، ما فقط دو دستگاه را با استاد برومند كار كرديم (پس تكليف دانشكده هنرهاى زيبا روشن شد!).در مركز حفظ و اشاعه كه همزمان با دانشكده يا بعد از آن بود، يكسال واندى با استاد برومند مرتبط بوديم كه تنها چند آواز و يك دستگاه راآن هم يك بارتعليم گرفتيم، سومين مركز يعنى هنرستان نيز از سال چهارم، به مدت سه سال با على اكبر خان شهنازى امكان كاركردن بود. (تكليف اين مورد هم با مدت زمان ۳ سال در سن ۱۴ سالگى كه محصل دوره دبيرستان را ميگذراند معلوم است!). تاريخ فعاليت استادان و شاگردانى كه بااين افراد به مدت محدود كاركرده اند روشن و گويا است و تاريخ فوت استادان نيز مشخص. سال شروع اين آموزش ها سال ۵۰ است و سال ۵۶ آقاى برومند و هرمزى فوت كرده اند استاد دوامى و بقيه نيز چندسال پس ازانقلاب دارفانى را وداع كرده اند. با ذكر موارد گفته شده و زمان تحصيل و مشغله هاى گوناگون و جوانى و كم تجربگى، ما يعنى بچه هايى كه به عنوان شاگرد اين اساتيد مطرح اند، حدود ۵۰ درصد از رديف- تأكيد مى كنم فقط رديف و حواشى آن مانند ضربى ها و پيش درآمدها و تصانيف وغيره - را از اين استادان فراگرفته اند. به عبارتى ساير دانش اندوخته اين استادان هرگز منتقل نشده. مدعى بودن همه ما بعنوان حامل تمام وكمال دانش اساتيد مااغراق آميزاست. بنابراين نسل ما اكنون كه به آموزش مى پردازد با كمال تأسف به واقع نماينده نيمى از آن آموزش هاى استادان گذشته است. دقت كنيد كه حدود ۳۰ تا ۴۰ درصد رديف ها با استادان نواخته شده و مابقى از روى نوار يا نت نواخته شده كه نمى تواند حامل پيام اين اساتيدباشد.در بين اين نسل، البته كسانى بودند كه به خاطر عشق به رديف و علاقه شخصى و در زمانى پيش تر، در پى آموختن با استادان مرتبط بوده و با آنان كار كرده اند. اين عده بسيارمحدود و كار آنان نيز ارتباطى به هيچ يك از مراكز سه گانه بالا ندارد.
حال از تجربه خود و مسيرى را كه منجر به اندوختن مجموعه از آموخته ها از اين استادان شده بگوييد؟
اصولاً لازم است كه به شما و خوانندگان عزيزبگويم كه طرح تاريخى مسائلى كه اتفاق افتاده به اين دليل نيست كه اينجانب نقش خودم را بارزترازديگردوستان بنمايم و هركسى درعملكرد ساز و ساخته ها و فعاليت هايش به محك جامعه و تاريخ مى خورد. غرض يافتن دلايلى است كه ما را به روشنائى بيشتر هدايت كند و ما را از تابعيت تبليغات و ضرورت هاى مجازى و شهرت هاى ساخته شده كاذب به درآورد و با اين نگاه كنارهمديگربنشنيم و اصل را برپايه شناخت و تخصص و دريافت هايمان ازاساتيد خود و تجربيات شخصى قراردهيم و عامى گرى را كناربگذاريم و شهرت هاى اجتماعى خودمان را بر اصول حقيقت يابى علمى ارجح ننماييم كه اين همان خطريست كه ما را تاكنون درعرصه خيلى كارهاى ما درايران دچارمشكل نموده است.عرصه علم كه هنرموسيقى نيز بخش پايه اى اش براين مدار استوار است حكم مى كند كه با صميميت و انتقادى به خودمان و دشواريهايى كه با اين درگيربوديم برخورد كنيم. اينگونه است كه ما مى توانيم دراين آشفته بازار تدريس ها جايگاه درست و برحق و مقدس آموزش را مجدد بيابيم.
بايد درجواب شما بگويم كه من هم متأسفانه نتوانستم اين شانس را بياورم كه همه اندوخته هاى اساتيدم را، گرچه حتى يك جلسه كلاس هاى ممتد ده ساله من تعطيل نشد، فراگيرم چون اجل فرصت نداد و اين استادان با خود جواهرات زيادى را به گور بردند و من و بقيه را دچارعدم درك كافى نمودند.
اگرچه ازاين جمع چندنفر كارشان را سامان بيشترى دادند اما اين هم براى ادراك ازاين اقيانوس رديف و حواشى آن كافى نبود. بازمى گويم كه ما ازاساتيد خود آنگونه كه بايد استفاده مى كرديم نكرديم و عدم دقت ما و گرفتارى هاى ما اين امكان را ازما گرفت و استادان ما نيز خيلى علاقه اى نداشتند كه همه يا بيشتروقتشان را صرف آموزش ما كنند چرا كه مدت ها بود كه دل دماغ نداشتند و تنها كسانى را كه خيلى عاشق و مخلص بودند درجوارشان راه مى دادند.
شايد اين ادعا دربرخورد اول به مذاق برخى ازدوستان زحمت كش ما دراين راه خوش آيند نباشد اما به نوعى پاسخ پرسش اوليه شما است.آن تجربه اى را كه بايد نسل ما از استادان پيشين كسب مى كرد، نكرد يا نتوانست.مثلاً برخى از افراد يك يا دو جلسه استاد دوامى را ديدند. برخى فقط دو دستگاه به اضافه يك دستگاه يا چند آواز در مركز حفظ و اشاعه نزد استاد برومند كار كردند.البته بعضى ها هم بودند كه تمايل به ارتباط مداوم داشتند، اما به دليل مشغله و برنامه هاى متعددى كه مثلاً در راديو داشتند شايد حدود ۶ ماه با آقاى برومند ارتباط آموزشى شان را قطع كردند.اينگونه زمان سپرى شد و ما مانديم با موسيقى تاريخى يك كشور و انقلاب و مشكلات و نارسائى هاى زاينده ازآن. در نوشته ها و گفتارها و بيوگرافى ها، همه ما اينگونه عنوان كرديم كه نزد استادان پيش گفته مدت ها شاگردى كرده ايم و درمصاحبه ها جانشين آنها شديم و دريك جمله ظاهر عمل كرد آنها را گرفتيم و در پوست تخت ها نشستيم و اداى استادان بى نظير را درآورديم و اينگونه شاگردان هم مريدان ظاهرى ما شدند و امروزه هم براى همه ما مشكل است كه به جايگاه واقعى خود كه معلم هستيم برگرديم كه مقاميست شريف.هركس درجايگاه خود بايد واقعى باشد. تبليغات و دسته بازى ها بايد جاى خود را به حقيقت يابى و درستى بدهد و همه باهم دراين راه قدم برداريم تا آب رفته را به جوى بازگردانيم و كلاس هايى بوجود آوريم كه قادر به دفاع ازمقام معنوى هنرباشد. البته نبايد اين سخنان اينگونه تلقى شود كه زحماتى كشيده نشده، همه زحمت زياد كشيده اند و تأثيرات بسيارخوبى هم برروح و خرد جمعى ملت ايران گذارده اند اما نارسائى ها هم كم نبود كه بخشى ازآن به عهده ما موسيقى نوازان هست و بقيه برگردن شرايط و جريانات و پستى وبلندى هاى مصائب اجتماعى. البته حكومت هم دراين پيام نقش خودش را داشته و به اين جريانات كمك كرده كه آنها نيز بايد دراين برآورد انتقاد پذيرباشند و نقش خودشان را دراين آشفتگى هاى حاصل شده درعرصه هنر بپذيرند.
در واقع مى خواهيد بگوييد آن دانش و تجربه حتى به نسل شما همه منتقل نشده است؟
طبيعى است كه نمى توانست منتقل شود حال تصوركنيد كه شاگردان ما تا چه اندازه ازبستردرك رديف و حال و هوايش دورماندند.
تجربيات و اندوخته هاى شما چطور؟ آيا شما توانستيد منتقل كنيد و برخى ادعا كنند نزد شما موسيقى آموخته اند؟
اين نكته را با ذكر مواردى كه خود با آن مرتبط بودم و مربوط به خودم است بيان مى كنم. از سال ۵۳ آموزش و تدريس موسيقى را شروع كردم و در كانون چاووش هم درس مى دادم. مدت زمان تدريس من و مدتى كه از شاگردان نزد من تعليم گرفته اند مشخص است. اين شاگردان بخشى از آموخته هاى مرا فراگرفتند، نه همه آنچه را كه من مى دانستم.اينجا يك گسست پديد آمد.گسست و انقطاعى كه طولانى بود (به دليل عدم حضور من). حالا مثلاً شاگردِ شاگردِ من (كه ۵ سال نزد من كار كرده)، حالا خود استاد است! و نظرگاه خارج از ذهن دارد.
حال من به عنوان استادش برگشته ام. اينجا دو مشكل به وجود آمده: يك آنكه با من چكار كند، زيرا مسيرى كه پيموده، مغاير آن چيزى است كه من گفته ام يا از من آموخته و مشكل ديگر آنكه مى خواهد بازگردد و آموزشش را ادامه دهد، اما با شاگردان خود چكار كند. او اكنون استاد صاحب سبك و سياق شده و ادعا داشته كه همه چيز را آموخته، با بازگشت من پاسخ شاگردانش را چگونه بدهد؟!
طى ده سال گذشته، حضور من با اين مشكلات مواجه بوده و شايد اغراق نباشد اگر بگويم عده اى _از شاگردان- حتى مايل نيستند من در اين مملكت حضور داشته و زندگى كنم. زيرا ممكن است با اين حضور تكليف مواردى براى شاگردان موسيقى روشن شود.
در ادامه اين گسست و انقطاع مى خواهم بپرسم چرا ساز قدما و نسل گذشته با هر شيوه و كيفيتى، واجد معنا بود، اما امروزه با نسلى مواجهيم كه حتى با داشتن تبحر و تكنيك موسيقى، سازى فاقد معنا و گاه حتى بى معنا ارائه مى دهند؟ آيا اين به آموزش هم ارتباط دارد؟
البته هرنغمه اى به هرحال معنا دارد اما هرمعنايى عميق مى تواند نباشد. موسيقى هنرى شنيدارى است و گوش يكى از بزرگترين دستاوردهاى تعالى و تكامل انسان است. تنها انسان قادر است با شنيدن، تجزيه و تحليل كند و كلام و نغمه را به ذهن منتقل كند و گوش محور اين انتقال است بقول مولاناى بزرگ كه گفته است «بشنو ازنى چون حكايت مى كند» يا قول شمس كه گفته : «درشنيدن حظى هست كه درسخن گفتن نيست» موسيقى هنرى است كه از طريق گوش در بنيادهاى اوليه زندگى و طفوليت بايد درونى شود. درست به مشابه زبان و سخن گفتن. براى اساتيد نسل قبل اين اتفاق روى داده است. براى عبادى، بهارى، كسايى. آنان از كودكى در فضاى موسيقى سير مى كردند.طبيعى است كه ساز آنان معنادار باشد. در جامعه كنونى، اشخاصى هستند كه در محيط موسيقيايى نبوده اند و در تيررس شنوايى قرار نگرفته اند. آنان پيش يك استاد به فراگيرى موسيقى پرداخته اند آن هم درغالب نت و نوار، در قالب و شكلى كه فضاى شنيدارى كامل نبوده است.معلم با يك ربع تا بيست دقيقه درسى را گفته و ارتباط تمام شده. در اين شرايط حتى خود ميرزاعبدالله هم با ۲۰ دقيقه تدريس چيزى از فرهنگ شنيدارى را به تو منتقل نمى كند. موسيقى در جان شاگردان كنونى نرفته است به دو دليل: يكى آنكه زمان تدريس و ارتباط مدام شاگرد با استاد رخ نداده، دوم آنكه از ابزار ديگر غيرشنيدارى نظير نت استفاده شده كه مُخِل اين ارتباط و پيوند بوده. علاوه بر اين استاد وقت و فرصت آن را نداشته كه يك رابطه انسانى و درونى عميق با شاگرد خود برقرار كند. مسائل اقتصادى نيز مزيد برعلت شده است. هنرجو پس از يك مدت كوتاه كه درس گرفت، شروع به درس دادن مى كند. شاگرد او هم درسى را كه فراگرفته به ديگرى و به همين ترتيب طى دو دهه اخير سيستمى در آموزش موسيقى پديد آمده كه خود ناقص الخلقه است. مثالى از مراحل آموزش خود مى زنم تا مطلب روشن تر شود. حدود ده سال با استاد دوامى كار كردم. در اين مدت، با استاد زندگى كردم، سفر رفتيم و ...غروب ها در جاده لشگرك كه ايشان خاطره داشت قدم مى زديم.يادم مى آيد يك روز، سنگى را نشانم داد و گفت: «من و درويش خان روى آن سنگ ساز و آواز بى نظيرى اجرا كرديم و اين تصنيف را خواندم.» تصنيفى را كه مدت ها در پى اش بودم و استاد يادش نمى آمد، در آن لحظه خواند. من مجبور بودم اينگونه مواقع ابتداى تصانيف را حفظ كنم تا بعداً يادآورى كنم تا آن را درس بدهد.
عاشق استادم بودم. به واقع مى خواهم بگويم، ارتباط با استاد همه اش انتقال معنى بود، انديشه بود، احساس بود و منش. اين موارد مهمى است در رابطه با سنت آموزش سينه به سينه. هنرسينه به سينه تنها درس گرفتن چند نغمه نيست.
انتقال فرهنگ سينه به سينه آداب و روشى خاص دارد. درمورد استاد دوامى، من مى بايست شاگرد دو-سه نسل بعد از او مى بودم. اما در دوران جوانى بايد به عقب برمى گشتم تا به فرهنگ زمان او خود را هماهنگ مى كردم تا به اين سنت و فرهنگ دسترسى پيدا كنم. حال به زمان خود مى رسيم. شاگردى كه خود را بسيار علاقمند و شيفته مى داند وقتى به او مى گويم كه اين موارد را به اشتباه فرا گرفته و مثلاً اين نمونه اى كه اجرا مى كنى، نمونه سالم و صحيحى نيست و بايد اين حالت و اين كيفيت را دارا باشد، به او برمى خورد، گاه حتى عصبانى هم مى شود. زيرا در آن سنت زندگى نكرده و به آن طريق و راه آشنا نيست. اكنون همه چيز شرطى است. عشق به استاد شرطى است. عشق به شاگرد شرطى است. متأسفم كه بگويم در دوران ما وقايع به گونه اى اسفبار شده كه گاه حتى استاد از شاگرد و امكانات او مى خواهد استفاده كند! در شرايط حاضر، همه چيز روال مكانيكى به خود گرفته است. در تمام دنيا، هنرها- چه در شكل سنتى و چه مدرن- اگر جنبه مكانيكى به خود گرفت، از هنر بودن خود خارج شده و به صنعت تبديل مى شود.
در يك تداوم و محيط ارتباطى درست، جوهره فرهنگى يك پديده در اينجا موسيقى ايرانى و رديف شناخته مى شود. در واقع اگر مى خواهيم يك تغيير بنيادين يا يك اتفاق در محيط موسيقيايى بيفتد، بايد نگاهمان را به آموزش تغيير دهيم. بايد راه حلى پيدا شود كه خروجى انتهاى آموزش، منجر به پرورش يكى از ۵ گروه موسيقى يعنى هنرمند، رديف دان، محقق، رديف شناس و مجرى شود
به نظر مى رسد در سيستم گذشته، اين بخش ها، چندان از هم تفكيك نبوده و يا چنين تعريف و برداشتى وجود نداشته، ضمن آنكه ما با كسانى مثل درويش خان مواجهيم كه چند وجهى اند؟
در قديم هم اين تفكيك ها بوده است. شاگردان به دلايل متعدد با توانايى هاى مختلف وارد عرصه موسيقى شده اند. شاگردى ممكن است با استعداد فراوان، هم اين ابعاد در او رشد يابد.همان درويش خان را مثال مى زنم. هم نوازنده است، هم رديف دان، هم خلاق و مبتكر بداهه پرداز است، باشعور، تأثير گذار و جريان ساز. در همان مقطع آدمى مانند فخام الدوله هم وجود دارد كه فقط رديف دان است.
آنهايى كه با استعدادند، مى توانند داراى مختصاتى از جنس درويش خان شوند. كسانى كه آمادگى كمترى دارند و خيلى با استعداد نيستند، اما با عشق به موسيقى ادامه مى دهند، بدل به رديف دان و راويان هنر مى شوند. مانند اسماعيل قهرمانى كه اگر نبود، آقاى برومند هم به عنوان راوى رديف ميرزاعبدالله...نبود. پس اينها هم بسيار مهم اند. برخى هم فقط مقلد و مجرى موسيقى اند. چندان استعداد و خلاقيت ندارند، و تنها در اجرا احساسشان به كمك مى آيد.
بنابراين اين سيستم هميشه وجود داشته و هركس باتوجه به توانايى و ميزان شيفتگى و علاقه به سمت يكى از شاخه ها كشانده مى شد. درست است كه ما در سنت از چيزهايى كه وجود داشت حرف نمى زديم، اما نتيجه اش را مى ديديم. استاد به دليل قدرت تشخيص، شاگرد را به سمت و سوى مورد نظر هدايت مى كرد. به واقع استاد، شاگرد را هدايت مى كرد و گاه حتى نزد استاد ديگرى براى فراگيرى موردى خاص مى فرستاد.سنتى كه عرفان ما هم هنوز داشته و همواره اجرا مى شده است. مثال ديگرى مى زنم. در كشور ما تنها جايى كه اين سنت- منظور سنت شنيدارى- همچنان پا برجا مانده و در آن سنت شنيدارى اتفاق افتاده، حوزه هاى علميه است. در آنجا سلسله مراتبى وجود دارد كه بايد رعايت شود. اين سنت در دوران مدرن ايران، در ساير عرصه ها تخريب يا تضعيف شده است.
در موسيقى، هركسى براى خود صاحب كرسى شده است. سيستمى در اين سال ها تثبيت شده كه خود به يك سنت بدل شده است حال مى خواهيم اين را تصحيح كنيم. اين كار بسيار مشكلى است. زيرا چيزى كه بدل به سنت شده تا بخواهى تغييرى در آن وارد كنى، داد همه بلند مى شود!
برخى به من گفته اند، اگر تو (لطفى) بخواهى وارد عمل شوى و سيستمى را به تدريج و آرام آرام احيا كرده و جايگزين كنى، بيشترين مشكلت با موسيقى نوازان خواهد بود! كه اميدوارم كه اينگونه نباشد. در اين سالها اتفاقهايى افتاده است كه اكنون هرگونه جابه جايى و تغييرى با مشقت و رنج فراوان روبه رو است. دراينجا بايد اعلام كنم كه ما بايد حافظ موسيقى و آموزش آن باشيم، پس بايد با هم اين كاررا بكنيم بايد همه به اين نتيجه برسيم. درتمام ايران صدها هزار دستى برموسيقى دارند كه چشم اميدشان به ماست.اگركمى منيت ناسالم را كناربگذاريم مى توانيم با هم شرايط بهترى را براى موسيقى و فرزندان اين مرزو بوم بوجود آوريم. براى هيچ كس عرصه بروز تنگ نيست، همه جا و مكانى مطمئن ترخواهيم يافت و اميدارم احتياجى به تخريب نداشته باشيم.
ما به جايى رسيده ايم كه مى پرسيم «حال بايد چه كار كرد؟» شايد در ابتداى قرن ۲۱ اين حرف درست نباشد اما اگر بخواهيم از واژه مثلاً انقلاب در هر پديده اى _ ادارى، اقتصادى، هنرى و ... استفاده كنيم، بايد در موسيقى و هر پديده اى ديگر يك رفرم صورت گيرد. اگر ما هنرمندان، متخصصان، روشنفكران مى خواهيم كه مملكت ايران در مسيرى پيش رود كه همگان به آرامش برسند و به عبارتى پديده هاى آن در يك صراط مستقيم قرار گيرند، نياز به تلاش و كوشش و اقدامات اساسى و بنيادين است. اين ديدگاه من است و اگر انتقادى مى كنم، از روى عشق و علاقه است نه از جهت قدرت طلبى يا سركوب. زيرا اين واژه ها از ذهنيت تاريخى حيات معنوى من بيرون رفته است.
اين اقدامات و مسيرى كه از آن صحبت مى كنيد آيا راه كار يا ايده و طرحى براى عملى ساختن آن مى توان ارائه كرد؟
احترام به تخصص نخستين شرط يا حركت براى اين منظور است. ضمن آنكه هركس در جايگاه خود با توجه به اين تخصص قرار گيرد. البته اگر هركس تخصص و دانش خود را در امر مربوطه به رسميت بشناسد و بپذيرد.
در اين رويكرد، هر موسيقيدان نيز با توجه به اين جايگاه و تخصص فعاليت كرده و به اظهار نظر مى پردازد. اينگونه وضعيت برخى پرسش ها هم روشن است. خبرنگارى كه از من مى پرسد تكليف هنر نو چه مى شود؟ سه تار شما كى مانند شعر نيمايى مى شود؟! و سؤالاتى از اين دست؛ بايد به سراغ كسانى برود كه موسيقى اركسترال سمفونيك ايرانى- تركيبى از موسيقى و سازهاى ايرانى و غربى كه من آن را موسيقى التقاطى مى نامم- كار مى كنند و آنان پاسخ اينگونه پرسش ها را بدهند. چرا اين منتقدان و خبرنگاران انگشت روى موسيقى ملى كه پيشينه تاريخى دارد، مى گذارند؟ اين برخورد با اين موسيقى كه پيشينه و كاركرد مشخص داشته و مثلاً امثال درويش خان، طاهر زاده، خوانسارى، كسايى و ... نامدار اين مكتب موسيقى اند و پاسخ خود به جامعه را داده و جامعه هم آن را پذيرفته، با پرسش هاى پيشين، برخورد انحرافى است.
آيا در زمينه اينگونه تحولات كه چنين پرسش هايى را سبب مى شود، اقداماتى صورت گرفته است؟ ريشه اين پرسش ها در كجاست؟
تجربيات و عملكردهايى صورت گرفت. مثلاً هوشنگ استوار حدود ۵۰ سال پيش سمفونى يا ديگر قطعاتى را نوشته و اجرا كرد. آثارى كه شايد نسل حاضر حتى آنها را نشنيده باشد و به واقع هم دوره هاى نيما زحمات و تلاشهاى گسترده اى در موسيقى و براى تحول و نوآورى آن انجام دادند. درمكتب وزيرى نيز اتفاقات خوبى افتاده كه با خانه نشين شدن اين استاد و بازشرايط ناسالم گذشته ايشان هم نتوانستند حداقل به آرمان هاى اركسترى خود برسند. سنت آهنگسازان مكتب هنرستان عالى به دليل كودتاى ۳۲ منتقل نشد. بسيارى از آنها خانه نشين شدند يا از ايران رفتند. تلاش آنها به مثابه غنچه اى بود كه قبل از شكفتن و امكان حيات يافتن، در نطفه خفه شد.
اينجا به سؤال قبل باز مى گردم. اين مقدمه را گفتم تا عنوان كنم، براى پرسش پيرامون تحولاتى از جنس نيما در شعر بايد به سراغ اين طيف رفت. پاسخ اين پرسش ها نزد اينان است. اما مثلاً اگر از برومند مى پرسيديم: «تكليف هنر نو، موسيقى نو و شعر نو چه مى شود؟!» او قائم به ذات نيست كه جواب اين پرسش ها را بدهد. اصلاً ممكن است شعر نو دوست نداشته باشد. در حقيقت او نماينده تفكر و جريان ديگرى از موسيقى است. از او بايد پرسيد: «چگونه مى توان عارف شد؟ شيدا شد؟ درويش خان شد؟ يا رديف دان بارزشد تا او پاسخ شما را بدهد و راه را نشان دهد.» البته مسائلى هم به اشتباه و انحراف رخ داده و به اين برداشت هاى غلط دامن زده است.
گاه موسيقيدانى تحت تأثير القائات و جريان هايى، حتى عليه سنت موضع گرفته اما با سپرى شدن زمان، واقعيت حتى بر آنان هم مشكوف شده و مواضع خود را تعديل كرده اند. همه موسيقيدانان تعهد نكرده اند كه ببينند جريان سازهاى اجتماعى و فرهنگى چه كار مى كنند، وگرنه بايد همه عمر مصروف چنين موضع گيرى ها و عملكردهايى شود.
امروزه يك نفر مى خواهد از همه چيز سر در بياورد، سياست، اقتصاد، مسائل فرهنگى و تازه بنشيند مثلاً رمانش را بنويسد.اين رويكرد، تمام هستى هنر را به بن بست كشانده و راه آن را مى بندد. يعنى دائم تجزيه تحليل كردن و خواندن تا هنرمند بداند چه بايد بكند. هرحرفى و سخنى مى تواند دردسرزا شود. هنرمند نمى تواند مرتب بند بازى كند و حفظ ارزش هاى فرهنگى نبايد تا اين اندازه دركشورى مشكل زا باشد. اگردوره حافظ بوديم كه شكل غزل ها و معانى چند پهلو شد، امروز حدود ۷۰۰ سال ازآن تاريخ مى گذرد. يعنى بايد پيشرفت كرده باشيم و هنرمندان راحت تر به زيست هنرى و خلاق خود بپردازند.
زندگى مدرن حكم ميكند كه هر تخصصى در جاى خودش به موضوعات مربوطه اش پاسخ دهد. يك مسؤول آموزش موسيقى دانشگاه در جايگاه خود مى بايست مسائل آموزشى را با برنامه ريزى صحيح به انجام برساند. يك آهنگساز كه كار اركسترى و سمفونيك مى كند، مى تواند به پرسش هايى در زمينه خلاقيت، شيوه كار، تفكر و اين جنس موسيقى پاسخ دهد.اما از او مى پرسند: «تكليف موسيقى ايرانى (موسيقى سنتى) چه مى شود و كى اين موسيقى مى خواهد از اين بن بست خارج شود؟!» خب، اگر او موسيقى ايرانى را مى شناخت يا علاقه داشت، به اين موسيقى مى پرداخت.اما به هر دليل او وارد عرصه ديگرى از موسيقى شده. پاسخ او دو روى سكه دارد. اگر آدم صادقى باشد مى گويد: برويد و از متخصص اين موسيقى بپرسيد و اگر نخواهد با صداقت عمل كند، به اين مسير و اين راه موسيقى واكنش منفى نشان داده و مى خواهد آن را از پايه بزند.
اما حقيقت آن است كه هيچ كس و هيچ تفكر يا گرايشى سد راه ديگرى نيست. همه شاخه هاى موسيقى به موازات هم بايد حضور داشته باشند تا هر موسيقيدان در بخش مربوط به خود بتواند به رشد و خلاقيت برسد.
در زمينه اهميت و اعتبار موسيقى ملى و موسيقى بومى كشورمان مثالى مى زنم. در هندوستان ملاقاتى با «امجد على خان» بزرگترين سارود و دف نواز هندى كه شهرت جهانى دارد، در خانه اش داشتم براى او ساز مى زدم.او مى گفت: «موسيقى ايران، يك موسيقى ملودى پرداز و كشور ايران داراى فرهنگ ملودى پردازى است. موسيقيِ هند به لحاظ ملودى پردازى و زيبايى ملودى كه معروف شده، تحت تأثير اين خصيصه موسيقيِ ايرانى است.» اين عبارت به معناى اين است كه فرهنگ ايران، پشتوانه يا ظرفيتى دارد كه فرهنگ ملودى پردازى در آن شكل گرفته است. حال بياييم اين رويكرد فرهنگى را نديده بگيريم، به آن ضربه بزنيم، آن را تقويت نكنيم. امروز اگر تصنيفى در ايران ساخته مى شود، اگر ملودى زيبا نداشته باشد، در لحظه نابود مى شود. تفاوتى هم ندارد كى بسازد و چه نوعى از موسيقى ايرانى باشد حتى موسيقى هاى عامه پسند- همه با اتكا به ملودى زيبا قدرت ماندگارى دارند. تصانيف عارف قزوينى _ مثلاً از كفم رها، در افشارى- به دليل ملودى زيبا ماندگار شده اند. آن چيزى كه باعث ساختن اين ملودى ها و در واقع اين تفكر مى شود يك بسترى دارد. تمام سخن من اين است، اين بستر بايد درست شود و تقويت شود. با آموزش درست، ايجاد محيط مناسب، مجالس و پايگاه هاى انس و الفت و نزديكى انسانها. من حدود ده سال است كه به ايران رفت و آمد مى كنم.طى اين مدت، در مجالس و محافلى كه افرادى حضور داشته اند، همواره از من پرسش كرده و خواسته اند حرف بزنم. با همه علاقه اى كه به ساز من دارند، هيچگاه نخواسته اند كه سازى بشنوند. زيرا عادت كرده اند بحث كنند و حرف بزنند! هميشه عمل دشوارتر از حرف زدن است.
به قول استاد بهارى: «آن وقت ها ما را دعوت مى كردند كه ساز بزنيم.حالا دعوت مى كنند حرف بزنيم!»
اگر قرار باشد فقط حرف بزنم و در دانشكده ها و مجالس رسمى موسيقى فقط سخن بگويم، و به جاى كنسرت دادن درصحته سخنرانى كنيم، چيزى حاصل نمى شود. سخنرانى محلش جاى ديگريست. يك موسيقيدان (نوازنده) بايد روزانه تمرين ساز كند. هميشه بايد آماده بود و در همه حال بتوان به نوازندگى پرداخت. وضعيت امروز اما روشن است. خواننده اى كه ۶ ماه نخوانده، تمرين نداشته و در وضعيت مساعدى نبوده، حال بايد كنسرت بدهد. البته او مقصر نيست. شرايط، وضعيت را اينگونه كرده. تازه وضع دركنسرت هاى خارج ازكشوراسفناك ترشده چرا كه ديگرفيلتر مردم و منقدان روزنامه ها و ديگرانديشه ورزان داخلى نيستند. درهرگوشه اى كسى يا كسانى مى آيند زير عنوان هايى چون: موسيقى عرفانى، درويشى، اصيل، سنتى، تارگى روحانى و مدرن موسيقى هايى را ارائه مى كنند كه نه سردارد و نه ته. بعضى ازخوانندگان معروف به تازگى موسيقى كاليفرنيايى راحتى با عدم دانش درست دود و دم مى دهد و مدعى مى شود كه ديگردوره موسيقى قاجارتمام شده. اين تظاهربازى ها ديگربس است و جادارد كمى خرد جايش را به نفس مطمئنه بدهد.
آيا امكان يا اميدى براى عملى شدن اين ايده ها و سخن ها هست؟
يك نكته مهم بگويم: بخش اعظمى از سخن ها و حرف هاى ما تابع است. حرف هايى كه من و شما مى زنيم اگربه آن فكرنشود چيزى ازآن حاصل نمى شود و درحد درددل مى ماند. اما درلابلاى سخنان من مطالبى هست كه راه برهاى امورات كشورى مى توانند بدان توجه كنند و بدانند كه شرايط هنر تا حدود زيادى تابعى از سياست گذاران و سكانداران فرهنگى كشور بوده و مسؤوليت آنها و ضعف آنها درمديريت نقطه عطف همه اين مسائل است كه صادقانه حتماً به اين شهروند كه پيشرفت كشورش را مى خواهد احترام مى گذارند.
اگر موسيقى نوازان و گردانندگان مملكت به اين سخنان گوش ندهند و يا باور نداشته باشند، صحبت هاى ما نه تنها در حد «درد دل» باقى مى ماند كه حتى شايدباعث تشويش و به هم ريختن جو حاضر هم مى شود.
ضمن آنكه عادت كرده ايم به هم بريزيم، اما چيزى را جايگزين آن نكنيم.با سخن ممكن است به هم بريزيم، اما راه چاره و علاجى ايجاد نمى كنيم. بنابراين، سياست گذاران و عرصه هاى كلان فرهنگى، سياسى و اقتصادى اگر به ضرورت چنين سخن هايى پى برده و آن را در جريان امور و عملكرد و سياست گذارى خود قرار دهند، مى تواند سخن ها و حرف ها مفيد و مثمرثمر باشد. اين مسائل، فقط محدود به چهار شاگرد و اطرافيان و دوستان يا حتى جمع موسيقيدانان نيست. ما شخصيت مستقل و قدرت اجتماعى و فردى خود را دارا هستيم و در بخش خصوصى فعاليت خود نيز عملكرد قوى داريم. اما اگر بنا بر حال يك معضل -مثلاً آموزش بنيادين موسيقى- باشد، ما همه تابعى از شرايط حاكميم.چرا امروزه برخى ديگر حاضر به مصاحبه، گفت و گو يا حتى ارائه اثر نيستند؟ زيرا در همه اين سال ها و دو دهه اخير، همه حرفها زده شده، سخنها گفته شده، شوراها تشكيل شده، انجمن موسيقى، خانه موسيقى، خانه هنر تأسيس شده، آدمها حضور يافته اند، پشت ميز نشسته اند، كار كرده اند؛ اما حالا بعد از ۲۷ سال، باز هم شما پرسش هايى مطرح مى كنيد كه چه كار بايد كرد و چرا اينگونه شد؟ مى خواهم بگويم من به تنهايى نبايد در اين مورد صحبت كنم.
در واقع اين وظيفه نهادى مانند خانه موسيقى است كه قدرتى داشته باشد، برنامه اى را بنويسد و آن را به جاهاى مربوطه -وزارت ارشاد، راديو تلويزيون و وزارت علوم ارائه دهد. يك همكارى و ارتباط ارگانيك لازم است. هر مملكت، كشور و سيستمى، تمام اجزاى آن به صورت ارگانيك كار مى كنند. شايد مشكل اصلى كشور ما در عدم هماهنگى اجزا با مركز ثقل در يك بافت همگون و ارگانيك است. سيستم اجتماعى، سياسى، اقتصادى و فرهنگى ما با هم بايد عمل كنند تا بتوان به عملكرد، تغيير و اتفاقى انديشيد.هر عضوى مى داند وظيفه و عملكردش چيست. اما در پيوند اين اعضا، امكان عمل هست.هنر و فرهنگ در يك سيستم كل حضور دارند و همانند شريان آبهاى زيرزمينى در جريان اند. در تقابل و پيوند همه سيستم مى توان اميدى به طرح مشكلات و حل آنها داشت.حال عده اى هم مى گويند ما با جو موجود كارى نداريم و نمى خواهيم با شرايط فعلى جامعه كار كنيم. اما با اين رويه كه مشكلى حل نخواهد شد. ضمن آنكه مى توان از اينان پرسيد چه مورد يا مواردى را مى توانى جايگزين آن كنى؟
بايد پذيرفت ما در اين مملكت و با سيستم موجود زندگى مى كنيم، پس بايد مسيرى را انتخاب و عمل كنيم تا به يك هدف و شرايط مطلوب، مساعد و مناسب برسيم.
آيا موارد يا مشكلات ديگرى هم وجود دارد كه در پايان بحث بخواهيد مطرح كنيد و برنامه خودتان چيست؟
ما هنرمندان بايد با هم ارتباط داشته باشيم، بحث كنيم، سمينار بگذاريم. در اين سمينار به جاى اينكه من سخن بگويم و بخواهم تصميم بگيرم، مى بايست آقاى عليزاده هم باشد آقاى درويشى هم باشد، آقاى شجريان، آقاى فخرالدينى، آقاى دهلوى ، آقاى كيانى و دهها نقرمتخصص و راه گشا باشند. خبرنگاران هم حضور داشته باشند. دانشجويان موسيقى و هنرى هم حاضر باشند. مجموعه اى از پرسش ها و پاسخ ها با حضور متخصصان صورت گيرد تا نخستين حركت در ايجاد يك رفرم باشد كه از آن سخن گفتم. صداقت بزرگترين دست آورد آرمان انسانيست و ما بايد تنور صداقت را بيشتر گرم نگاه داريم و دوستى و مهر را گسترش دهيم كشور ما با آيين مهر بيشتر نياز دارد و همه چه جكومت و چه دولت و مردم بخصوص هنرمندان بايد مهرورزى را پيشه خود و شاگردانشان كنند كه سخت كينه ورزى تماميت ارزى ما را به هم خواهدريخت كه ديگر ماو هنرمندان ما دراين زرادخانه جهانى كارى نميتوانيم بكنم.
درانتها مى خواستم به اطلاع خوانندگان شمابرسانم كه مركزآموزش ميرزاعبدالله كه درچهارچوب بنياد شيدا و هماهنگ به ايده هاى آموزشى اينجانب كارخواهدكرد گشايش يافته است. دراين مركزآزاد آموزشى من طرح بنيادهاى آموزشى را بصورت يك دفترچه كوچك دراختياردانشجويان قرارخواهم داد تا آنها بتوانند با آينده اى روشن تر راه تعليم خود را هموارنمايند.ما اطلاعيه اى درروزنامه ها خواهيم داد كه بايد آمده و فرم مورد نظر را دريافت كرده و پركنند تا حد و حدود كلاس هايشان روشن شود.نحوه آموزش برپايه سخنانى ست كه تاكنون درمطبوعات ايراد كرده ام و اميدوارم اين مكتب بتواند رفته رفته با معلمين جديد و با سابقه همكارى نمايد.خود من به آموزش رديف نوازى تحليلى خواهم پرداخت و براى مدتى هم سلفژ ايرانى را عهده دارخواهم شد.اينگونه اميدوارم كه بتوانم شروع خوبى دركارهاى آموزشى داشته باشم و اين محيط آموزشى بتواند ازحال و هواى خوب موسيقايى و معنوى برخوردار شود.
منبع : ايران
نام پرويز مشكاتيان براي كساني كه نوع موسيقي او را ميشناسند و بيشتر براي كساني كه در دهههاي 60 و 70 جريان موسيقي را پيگيري ميكردند، پيش و بيش ازآن كه نام يك موسيقيدان بزرگ باشد، نامي نوستالژيك است، نامي كه علاقهمندان را به فضاي عارفانه "دستان" ميبرد و به ضيافت تكنيك و شكوه "نوا" دعوت ميكند و با »بيداد« و "آستان جانان" خلوت عاشقانه را رنگ و جلا ميدهد و...
او از جمله آهنگسازاني است كه بيش از نوازندگي سنتور، ذوق و قريحهاش را در خلق آهنگهايي باشكوه به رخ كشيده است. پس از دوره "چاووش" كه يكي از برهههاي باشكوه موسيقي ايراني در طول قرنها به شمار ميآيد، استقلال موسيقي مشكاتيان در آواري نمودار شد كه چنان كه گفتيم براي علاقهمندان فضايي نوستالژيك را به ارمغان ميآورد. دوره دوم فعاليت مشكاتيان با آوازي چون افشاري مركب، افق مهر، مژدهبهار، وطن من، با صداي شادروان ايرج بسطامي آغاز شد و كمكم آوازي چون "جان عشاق" و "گنبد مينا " با (صداي استاد شجريان) كه بلوغ و پختگي انديشه آهنگساز را نمايان ميكند، وارد بازار شد. مشكاتيان با خوانندگان ديگري چون افتخاري، علي جهاندار، حميد نوربخش و شهرام ناظري نيز همنوا شد و اكنون پس از سه دهه تاثيرگذاري بر جريان موسيقي ايراني، امروز و در واقع اين روزها اثر "تمنا" را به بازار عرضه كرده است و... با اين بهانه و به مناسبت آغاز پنجاه و يكمين سال زندگياش با او ديدار كرديم و حاصل، گفتوگويي شد كه در ادامه ميخوانيد:
امسال، بيست و چهارم ارديبهشت، شما 51 ساله شديد، اما صدايي كه از اثر "تمنا" به گوش مخاطب ميرسد، صدايي سالخورده است. در اين اثر شما خيلي خسته به نظر ميرسيد، اينطور نيست ؟
- خستگي نيست. احساس يك انسان دردمند است و شايد اين صدا كه شما صفت خسته به آن ميدهيد، بيشتر بايد درد را القا كند.
درد از چه ؟
درد از چه سالهاي سخت و صعبي را پشت سر گذاشتهايم و شايد بتوان گفت آمال و آرزوهايمان بسيار بيش از اين بود كه امروز به دست آوردهايم. اگر صدايي خسته ميشنويد، شايد دليلي جز اين برايش وجود نداشته باشد كه تالم و درد بر اين صدا زخم زده است.
و اين درد شايد مشكلي است كه بيشتر اهالي موسيقي با آن روبهرو هستند، اما پس از گذشت سالها و رفع برخي موانع يا به اصطلاح سرعتگيرها كه شتاب موسيقي را در دهههاي 60 و 70 گرفته بود، ما با تحول يا به معناي درستتر تغييراتي روبهرو شديم كه اميد را به اهل موسيقي برگرداند، اما همچنان اين خستگي و درد در چهره و هنر موسيقيدانها موج ميزند.
من اين تغيير يا تحول را در هيچ كجاي موسيقي نديدهام.
شايد بايد كلانتر مقايسه ميكردم و ميگفتم تحول يا تغيير در بستر جامعه و تغيير نگرشي كه پيش از اين به مقوله موسيقي داشت.
به جامعه حرجي نيست، زندگي جريان دارد و هر آينه كه امتيازي به جامعه داده ميشود (امتيازهاي حداقليحتي) راضي است. چرا كه جامعه ايران در طول تاريخ آموخته است يا به او آموزاندهاند كه بايد صبور باشد. اما در مورد هنر، اينچنين نيست، تحول در ايجاد ارتباط ميان هنر و هنرپذير، يك مقوله است و بينش و نگرش از بالا مقولهاي ديگر است و اين دو، دو مقولهاي كاملا متفاوتاند. مثلا يك استاد موسيقي با گروهش كنسرتي اجرا ميكند، مردم در برف و بوران و سرما و گرما و حتي در بدترين شرايط و با اشتياق به سالنها ميروند و از برنامه لذت ميبرند و در نهايت متانت سالن را ترك ميكنند. مشكلات پشت پرده، شايد براي موسيقيدان هزار و يك مشكل بوده باشد. در همين حال كمترين و كوچكترين مساله براي برگزاركننده كنسرت، استفادهكنندگان از كنسرتاند و مشكلات بزرگ همانها هستند كه مردم نميبينند. مشكلاتي با وزارت ارشاد، با اماكن، با مسوولان و صاحبان سالن، با گروه، نورپرداز، صدابردار و با هزار و يك نفر ديگر. و اين دردي است كه نميتواند بروز نكند.
اشاره كرديد به مردم (يا به اصطلاح خودتان هنرپذير). حرف دل همه مردم شايد به موسيقيدان اين است كه "ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود" اما اين اشتياق متاسفانه همهگير نيست و برخي موسيقيدانان اشتياقي براي عرضه كار به هنرپذيران ندارند. حتي در فرآيند خلق اؤر نيز مشكل ايجاد شده است و اهل موسيقي در خلوت و گوشه انزواي خود نيز انگيزه و رغبتي به پديدآوردن يك اؤر هنري ندارند.
در تمام جوامع مدني، مشكلترين بخش يك اؤر هنري آفرينش و پديد آمدن آن است و زماني يك اؤر هنري خلق شد، آفريننده هيچ مشكل ديگري براي در اختيار مردم گذاشتن اؤر هنري ندارد. اما در جامعه ما سادهترين بخش قضيه، آفرينش و سختترين بخش ارائه و عرضه است. چرا كه در خلوت آفرينش رخ ميدهد، اما سخن شما درست است كه انسان مجرد نيست و نميتواند از همه پيرامونش جدا باشد و بعد بنشيند و يك اؤر بيافريند. با تمام نداشتنها، با تمام توهينها، با تمام بيروحيها و بياعتناييها، از آنجا كه ميتواند در گوشهاي بنشيند و تنها با خودش و جانش را بفشرد و ملودياي را خلق كند كه زبان و ضربان دل مردمش باشد و رنگگرفته از آمال و آلام آنها، و سپس اين دردها را به نغمه بنشاند، مشكل بزرگي ندارد. و پس از آفرينش، زايش و خلق يك اؤر، تازه مشكلات آغاز ميشود و اين عوامل است كه كمكم دست به دست هم ميدهد و انگيزهها را آنقدر كمرنگ ميكند كه شما را كه ناگزير از سرايش و آفريدنيد، اگر در بند نكند، به انفجار ميرساند، و درست به بغضي ميماند كه نتركد و اشكي كه جاري نشود. گاهي فكر ميكنم بينش و نگرش مسوولان ما در راستاي از بين بردن انگيزهها است.
آيا اين بيانگيزگي (به قول شما)، توجيه اهل هنر نيست؟
نه، هنرمند نميتواند كار نكند.
پس اين احساس چگونه شكوفا ميشود ؟
يك مثال عيني برايتان ميزنم. علي رهبري در وين ماهي پنجاه هزار يورو حقوق ميگيرد. از آنجا كه او يك ايراني وطنپرست است و وطن و خاك و ديارش را دوست دارد، آمد و اركستر سمفونيك را با هيچ ساخت. نامهاي براي وزير نوشت و در آن به وزير هشدار داد كه: نوازندگان اركستر سمفونيك روزي چند ساعت مسافركشي ميكنند و اصلا ناي آرشهكشيدن ندارند. بايد فكري براي اين موضوع كرد! اما جوابي به اين نامه داده نشد. ناگزير از اينجا رفت. اين رخوتها كه بر چهره موسيقي ما ديده ميشود از جانب كيست؟ متاسفانه يك جامعه دموكرات بالنده هم نداريم كه بيهيچ مرارت و سختي گردي از چهره رنگ پريدهمان بزداييم.
با تمام اينها وقت آن نرسيده كه "مردي از خويش برون آيد و كاري بكند؟"
با يك مرد نميشود. اگر ميشد، حافظ اين را نميگفت. او در واقع رويا و آرزويش را در اين جمله خلاصه ميكند.
مثل رويا و آرزوي شما در "تمنا" كه بيشتر شبيه يك حس نوستالژيك است كه فضاي شعر خراساني و بازگشت به حال و هوايي بومي به آن دامن زده است؟
من براي بار سوم "كليدر" محمود دولتآبادي را تورق ميكردم و شايد از دلتنگي براي خراسان اين حس در من شكل گرفت. شايد هم دلتنگي براي برخي از دوستان كه به قول ادبا از خاك به افلاك پيوستند، انگيزه شكلگيري اين كار را در من پديد آورد و قول و قراري هم داشتم با سروش براي ضبط اين كار. در واقع بايد بگويم كلا براي اين كار برنامهاي ديگر داشتم. اما به درون فضاي روستايي و گلمحمد و بلقيس و... پا نهادم و كار به سمتي پيش رفت كه نميشد از آن خارج شد.
به تازگي هم گرايش چشمگيري از سوي موسيقيدانان به شعر معاصر ديده ميشود. "تمنا" هم شعري از شاعر بزرگ معاصر ملكالشعراي بهار دارد و هم پيوند يك فضاي موسيقيايي است با متني داستاني. آيا اين سرآغاز آشتي ادبيات معاصر با موسيقي معاصر نيست؟
هميشه اين فرصت را بايد ايجاد ميكرديم. تنها آن انگيزه كه گفتيد را نياز داريم كه جانمايه حركت به سمت و سوي مسائلي است كه هنرمند ابتدا به آن معتكف ميشود و بعد در برابر هنرپذير به آن معترف ميشود.سالهاست كه به اين مساله فكر ميكنم كه چرا موسيقي ما به اسطورهها نياويخته است، چرا نشانهاي از "دماوند" يا "عقاب" نمييابيم و به همين دليل در حال مطالعه روي اين بخش از فرهنگ ايراني هستم.روحيه ايراني اينگونه است كه هر وقت نسبت به آداب و رسوم و سنتها و فرهنگ و هنرشان بيتوجهي شده، بيشتر متوجه آن شدهاند. در بدترين شرايط فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي، رستم خلق ميشود كه هيچكس را ياراي هماوردي با او نيست. هنگامي كه همه مرزهاي ما از سوي دشمنان در حال تهديد و تجاوز بوده (گرچه استاد توس لطفي نداشته به آرش) آرش خلق ميشود كه از قله البرز جان در تير مينهد و در چله كمان ميگذارد. اسطوره خوابي است كه يك قوم با هم ميبينند؛ البته در بيداري، بر عكس تاريخ كه واقعيت دارد اما حقيقت ندارد. واقعيت ندارد اما حقيقت دارد.
همانطور كه گفتيد در كار خلق آؤاري با مضمون اسطوره هستيد. علاوه بر آن، به نظر ميرسد بسياري از كارهاي شما هنوز عرضه نشده. شايد به تعبيري بتوان گفت، در كتابخانه شما چند اؤر مثل بيداد و نوا و دستان وجود دارد كه هر يك چون آؤاري كه گفتم در حد شاهكارند، اما پرسش اينجاست كه چرا رغبتي براي عرضه آنها نداريد؟
بعضي از آنها مجوز پخش ندارند و بايد به انتظار بنشينيم روزي مجوز بگيرند.
چه كاري براي اين آثار ميكنيد. آيا خودتان آنها را اجرا ميكنيد يا به كس ديگري ميسپاريد براي اجرا؟
با حس و حالي كه از خودم ميشناسم، اين آثار را خودم بايد اجرا كنم.
حالا كه بحث از ديگران شد، ازآقاي لطفي يادي ميكنيم. به تازگي گويا كلاسهاي اين هنرمند ارزنده در مكتب ميرزاعبدا... آغاز شده. در اين مورد چه نظري داريد* با وضعيت كنوني موسيقي استاداني چون شما چرا عرصه را براي آموزش جوانان و شكوفايي نهال خلاقيتشان از طريق برگزاري كلاسهاي هدفدار، كنسرتهاي پژوهشي، مستر كلاسها و... مهيا نميكنند؟
شما خيلي هوشمندانه به عاملي به نام انگيزه اشاره كرديد. من به ديدن لطفي در مكتب ميرزا عبدا... رفتم. لطفي موسيقيداني داراي انديشه و فكر و پيشينهاي بسيار قوي و آيندهنگري دقيق است و از طرفي آگاه و آشنا به مسائل گذشته موسيقي و حال و البته از نظر من آرمانخواه نسبت به آينده است و طبيعي است، دوستان ما كه تازه از آن طرف برميگردند، حال و هواي آبادي هنوز در مشامشان وجود دارد. اما كمكم كه با يك سري سدها و نهو نوها روبهرو ميشوند، متوجه واقعيت قضايا ميشوند و جاي خوشحالي است كه لااقل اين صداقت را دارند كه باروبنه را ببندند و به كشورشان بيايند تا دست جوانان اين مملكت را بگيرند. سبك و سياقي كه لطفي در آموزش و تدريس دارد، همان روش سينه به سينه و در واقع مكتب ميرزاعبدا... )و متناسب با نام مكتب( است. جاي هيچ ترديدي نيست كه در اين سالهاي تدريس و انتقال دانستههاي نسل پيش ما به نسل خود ما و نسل پس از ما، بهترين روش، روش سينه به سينه بوده است و اين مساله جدا از آن است كه هنرجويان بايد نت هم بدانند، ضرب و ريتم را بشناسند. و با مسائل آكادميك و جهاني موسيقي آشنا بشوند. در اين كه در اهداف لطفي، مساله صداقت كاملا پيداست و ما نيز براساس همين روشها آموختهايم ترديدي نيست، اما اين نكته را كه لطفي موفق خواهد شد يا نه، بايد به گذشت زمان واگذار كنيم. بنابراين هرگونه پيشداوري را در اين زمينه جايز نميدانم. اما اين قول را ميدهم كه ما به عنوان دوستان او در كنارش هستيم و بسيار خوشحاليم كه او با انرژي سالهاي گذشته به ايران بازگشته است.اما در پاسخ به بخش دوم سوالتان بايد از شما بپرسم در كجاي دنيا هنرمندي كه كارش آفرينش است ميآيد و خودش و تنها خودش كنسرت و سمينار و پژوهش و آموزش راه مياندازد، آن هم بيهيچ پشتوانه مالي و معنوي ؟
اين كار بزرگ كمكها و حمايتهاي ارگانيك ميخواهد. آيا وزارت معظم ارشاد كاري جز اين دارد كه هنر و فرهنگ را حمايت كند؟
تا چند سال پيش يك ساختمان سه طبقه را به اين اختصاص داده بودند كه عدهاي بنشينند و نوارهايي را كه از فرودگاه مهرآباد وارد ميشد يا قرار بود خارج شود، گوش ميكردند و اجازه ورود يا خروجش را ميدادند. اين مساله به جز استهلاك وقت و نيرو چيزي به همراه نداشت و بعد از هشت سال به اين كار عبث پي بردند. آيا اين همه نيرو و وزارتي به اين معظمي نميتواند متولي كارهايي چون كنسرت پژوهش، سمينار و... باشد. اگرنه، من موسيقيدان چهطور اين كار را انجام دهم* با چه نيرويي، با چه هزينهاي، با چه تواني؟ من موسيقيدان بايد مطالعه كنم، آموزش بدهم، تمرين كنم، در موسيقي ايران و جهان غور كنم، دنبال كار اجراي كنسرت و برگزاري سمينار و گرفتن مجوز براي فلان برنامه هم باشم. ببينيد در اين رسانه ملي چند صد خواننده ميخوانند كه بسياري از آنها متاسفانه خارج )فالش( ميخوانند. وزارت ارشاد بيايد يك همايش بررسي آواز و فراخوان خوانندگان سراسر ايران بگذارد، آن وقت ميبينيد چه خوانندههايي از دهات و روستاهاي ايران خواهند آمد كه هم صدا و هم آوازشان بهتر از خوانندههايي است كه در تلويزيون ميخوانند.
جشنوارههايي كه برگزار ميشود از نظر شما استاندارد نيست؟
در اين جشنوارهها به جنبههاي تجملاتي بيشتر توجه ميشود. مگر چند نفر ميتوانند در اين جشنوارهها شركت كنند؟در آزمون باربد، آن هم از طريق واسطه تنها 500 نفر در همه رشتهها شركت ميكردند و دقيقا به اين دليل كه بچههاي ما موسيقي مورد علاقه و ساز مورد علاقهشان را از رسانه ملي نميبينند، با اين اتفاق روبهرو ميشويد كه مثلا در اهواز شبي 5 هزار نفر به سالن كنسرت ميآيند.در همين تهران اگر 20 شب هم كنسرت باشد، سالن خالي از شنونده نخواهد بود و باز هم عدهاي پشت در ميمانند.
اگر موسيقيدانها از برخي ارگانهاي دولتي يا نيمهدولتي، مثل سازمان فرهنگي هنري شهرداري، حوزه هنري، خود وزارت ارشاد و صدا و سيما، پيشنهادي بشنوند مبني بر برگزاري برخي كنسرتهاي دورهاي يا پژوهشي يا يك سلسله كار هماهنگ و همسو در قالب نوار، تمايلي وجود خواهد داشت؟
من صادقانه به شما بگويم كه من ننشستهام اينجا كه روزي با گل و بوته به سراغم بيايند و از من بخواهند كاري انجام دهم. من در همين خانه هم در حال ارائه كار براي اين مردم هستم و با كمال افتخار در خدمت همه هنرجويان براي رفع مشكل و آموزش و... هستم. اما اين كه ما آمادهايم يا نه نيازمند اين است كه حركتي ببينيمأ حركتي به سوي تعالي موسيقي يا بويي از توجه به اين هنر به اين مقوله. بعد اگر آن لوكوموتيو راه افتاد ما هم سوار خواهيم شد. اما تا حالا در هيچ زمينهاي اين حركت را نديدهايم.
اگر اين پيشنهاد از طرف يك علاقهمند به موسيقي كه كار شما و ديگر هنرمندان را دنبال ميكند، مبني بر آغاز يك حركت همسو و هماهنگ مثل چاووش ارائه شود، لااقل به آن فكر خواهيد كرد؟
نهايت "چاووش" چه شد؟ آيا جز اين بود كه مهر و مومش كردند؟ در حالي كه "چاووش" زمزمه انقلاب بود. ما در "چاووش" حدود چهارصد و اندي هنرجو داشتيم كه از شهرستان ميآمدند و با كمترين شهريه.من نميتوانم اين قول را به شما بدهم كه چنين كاري انجام بشود، اما قول ميدهم مسالهاي در زمينه دور هم جمع شدن هنرمندان و همبستگي و اتحادشان وجود نخواهد داشت.اجازه بدهيد يك متن برايتان بخوانم. از ماريو بارگاس يوسا به ترجمه دوست فرزانهام مينو مشيري. يك پاراگراف از اين متن را برايتان ميخوانم و هر كجا خواندم فرانسه شما بخوانيد ايران و هر كجا خواندم سزان و مارسل كارنه و دبوسي و.... شما بخوانيد حافظ و مولانا و سعدي و خواجو كه به مقصد و منظور شايد برسيم:ترديد دارم كه هيچ بيگانهاي به اندازه من براي فرهنگ فرانسه، احترام و ارزش قائل باشد. من اين فرهنگ را در كودكي شناختهام و خودم را مديون آن ميدانم و از بهره آن ايام درخشان، سرشار از لذتهاي معنوي و هنري شدهام. با خواندن ادبيات، با شنيدن موسيقي و با نگاه كردن به پديدههاي هنري بهترين خالقهاي آنان، چيزهاي زيادي آموختهام، ولي بهترين درسي كه ياد گرفتم اين بود كه فرهنگها نيازي به محافظت ماموران دولتي و سياستمداران ندارند و همچنين براي زنده ماندن و طراوت نيازي نيست پشت ميلهها محبوس بمانند. چرا كه اين اقدامات موجب بومي ماندن و پلاسيده شدن آنها را فراهم ميآورد. فرهنگها نياز به زندگي در آزادي دارند. نياز به رويارويي دائم با فرهنگهاي ديگر دارند تا تجديدحيات پيدا كنند و غنيتر شوند، تكامل يابند و خود را با جريان مسلسل حيات وفق دهند. اين فيلمهاي مبتذل آمريكايي نيستند كه شرف فرهنگ سرزميني كه زادبوم فلوبر و برادران لومير و دبوسي و سزان و مارسل كارنه و ولتر است را تهديد ميكنند بلكه تهديد از جانب گروههاي عوامفريب و متعصب است كه از فرهنگ فرانسه به گونهاي سخن ميرانند كه گويي از يك موميايي كه نميتوان آن را در جوجهان گذاشت مبادا آزادي آن را متلاشي سازد. اصل و جان مطلب اين است كه فرهنگها بايد در تبادل خود تجديد حيات كنند و فرهنگها مثل عشقآاند كه آمدنياند نه آموختني. در ركاناتي پروفسور پاولو در جشنوارهاي كه من كنسرت داشتم و سينماي كيارستمي به نمايش گذاشته شده بود، در پاسخ به سوال من كه از او پرسيدم چرا هنرمندان اروپا به فيلم و سينماي ايران اينقدر اقبال نشان ميدهند گفت: »براي بيان عشق و نماياندن محبت جلوههاي زيادي وجود دارد؛ نگاه كردن، نوازش، بوسيدن و.. شما از همه اينها محروميد اما سينمايتان مملو از عشق است.
به عنوان پرسش آخر شما با "تمنا" نوازنده نوجواني را به جامعه موسيقي معرفي كردهايد. آيا از تنبكنوازي "آيين" راضي هستيد؟
يكي از روزنامهها يك سوال براي من فرستاده بود، سوال جالبي بود. پرسيده بودند اگر آيين پسر شما نبود، با نوجواني همسن آيين حاضر بوديد آلبوم بدهيد؟من نوشتم: "اگر نوجواني در درد و رنجها، غم و اندوه، فرازو فرود زندگيام، همراهم بود و مثل آيين پسر گلي بود و در ضمن دوستم هم بود، حتما اين كار را ميكردم."
____________________________________
مشكاتيان نوشت
گذشت عمر و به دل عشوه ميخريم هنوز
كه هست در پي شام سياه صبح سپيد
يادش بهخير، هر سال كه ميگذرد، ميگوييم: دريغ از پارسال. زماني، اول خرداد هر سال با ياران همدل و همزبان و نيز علاقهمند به طبيعت و زيباييهاي بيحد و حصر سرزمينمان، به دامنه دماوند ميرفتيم و يك هفته چادر ميزديم. مادر سرسپيد، بالاي سرمان بود و رودخانه لار، همچون زمزمه تاريخ پرخروش وطنمان، جاري و ساري در دل دشت لار و شقايقها آنقدر باشكوه و زيبا كه چون "شب كلاه" به سرمان ميگذاشتيم. ديگر سالهاست كه با خاطرات آن روزها، خرداد را در خيال ميگيريم و گاه به ياد بام آسمان اين سرزمين، مژهها بر گونه ميدود بيآنكه بخواهي يا نخواهي.
باري، سال 1361 بود و "بيداد" در شرف ضبط. رحل اقامت افكنديم به دامنه دماوند و چادرها گرداگر زده شد و آتيش به اصطلاح سرخ پوستي در مركز دايره برپا. شب تا صبح اين سياهبخت فرزند با مادر سرسپيد، درد دل آغازيد و پگاه، آندم كه ياران به كوه زدند براي قارچ و نيز به رودخانه براي ماهي، اين سياهبخت فرزند كاغذي برداشته و بر پيشاني آن نگاشت: "چكاد". مادر سرسپيد كلاه بر سر نهاده بود، در زيبايياش هيچ نگويي بهتر و سنگينتر، "دستان" به روي كاغذ ميآمد كه پسر مش احمد توچالي كه براي انجام كارها در چادر مانده بود، آمد و پرسيد چه مينويسي و اين چگونه خطي است؟! گفتم خاطرات سفر را به خط ميخي مينويسم. گفت برايم بخوان. از او اصرار و از اين سوي انكار، كه ديدم نميشود به كار ادامه داد. گفتمش به پلور برود براي خريد چند چيز كه به كارمان نيز نميآمد. كار تمام شد و نزديكيهاي غروب پسر مش احمد توچالي به چادر بازگشت و ياران هم به صرافت دريابيده بود كه به دنبال نخود سياه رفته است، بوسيدمش و دليلم را برايش گفتم. مادر سرسپيد، تا وارهد از دم ستوران، وين مرام نحس ديومانند با شير سپهر كرده بود پيمان و با اختر سعد نيز كرده بود پيوند، ولي واقعا مشت درشت روزگار نبود، چون ما را نيز رها كرده بود.
منبع : اعتماد ملی